قاقا لی لی

رویا
نویسنده : غزاله - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩
 

                                

گاهی در خواب جمله هایی مینویسم :

1.با دیوارها حرف میزنم آنها به حرفهایم گوش میدهند.

2.به ستاره هایت نبال!... آنها خیلی از تو دورند.

 

 

دیشب امام خمینی گفت فکر نکنید مرده ها درخوابند آنها بیدارند این زنده ها هستند که در خوابند.از خواب پریدم.صدای اذان می آمد.

 

                                           


 
comment نظرات ()

 
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد!
نویسنده : غزاله - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٥
 

           

درشب عاشورازینب یکی دو نوبت حتی نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد. یک بار آن قدر گریه

  می کند که بر روی دامن حسین بیهوش می شود وحسین با صحبتهای خودش زینب را آرام 

   می کند:خواهرم،زینب!مبادا وسوسهءشیطان بر تو مسلط شودوصبروتحمل را از تو برباید...

   چرا این طورمی کنی؟مگر تو شاهد وفات جدم نبودی؟جد من از من بهتربود.

   پدرما ازما بهتر بود...برادرهمین طور،مادر همین طور....

  _ برادر جان!...آنها اگر همه رفتند من پناهگاهی چون تو داشتم...ولی بارفتن تو برای من   

   پناهگاهی باقی نمی ماند.

  اما همین که ایام عاشورا سپری می شودوزینب،حسین را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن

   دستورالعمل ها می بیند،زینب دیگری می شود.

  امام زین العابدین فرمودند:ما دوازده نفر را به یک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی

  من و سر دیگر آن به بازوی عمه ام زینب بسته بود.میگویند تاریخ ورود اسرا به شام دوم ماه

   صفر بوده است بنابراین بیست و دو روز ازاسارت زینب گذشته است.بیست و دو روز رنج  

  متوالی کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزیدبن معاویه می کنند.یزیدی که کاخ

   اخضر او(یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود)آن چنان بارگاه مجللی بود که هر

  کس با دیدن آن بارگاه و خدم و حشم و طنطنه و دبدبه،خودش را می باخت.بعضی نوشته اند

  که افراد می بایست ازهفت تالار می گذشتندتا به تالار آخری می رسیدند که یزید روی تخت

    مرصعی نشسته بود تمام اعیان و اشراف وسفرای کشورهای خارجی نیز روی کرسیهای طلا

   یا نقره نشسته بودند.در چنین شرایطی اسراراواردمی کنند وهمین زینب اسیر رنج دیده و رنج

 کشیده،در همان محضر چنان موجی در جمعیت ایجادکرد که یزید معروف به فصاحت

  و بلاغت را لال کرد. یزید شعرهای ابن زبعری را می خواند و به چنین موقعیتی که نصیبش

  شده بود افتخارمی کرد.زینب فریادش بلند می شود که: 

  تو خیال می کنی این که امروز مارا اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین را بر ما

   بسته ای و مادر مشت نوکرهای تو هستیم،نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر

    توست؟!به خدا قسم تو الان در نظر من بسیارکوچک و حقیری!

  ببینید!اینها مردمی هستند که به جز ایمان و شخصیت روحی و معنوی همه چیزشان را از

   دست داده اند.آن وقت توقع ندارید که شخصیتی مانند زینب چنین حماسه ای بیافریند و در

   شام انقلاب به وجود بیاورد؟؟همان طور که انقلاب هم به وجود آورد.

  یزید مجبور شد در همان شام روش خود را عوض کند و اسرا را محترمانه به مدینه 

  بفرستد،بعد تبری کند و بگوید:خدا لعنت کند ابن زیاد را،من چنان دستوری نداده بودم،او از پیش 

  خوداین کار را کرد.

  زینب در آخر جمله هایش این طور فرمود:یزید ! به تو می گویم ، هر حقه ای می خواهی

  بزن و هرکاری که می توانی انجام بده اما یقین داشته باش که اگر می خواهی نام  

  مارا در دنیا محو کنی،نام ما محوشدنی نیست.آن که محو و نابود می شودتوهستی!

چنان خطبه ای در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقی ماند و خشم سراسر وجود آن  

  مرد شقی و لعین را فرا گرفت و برای اینکه دل زینب راآتش بزند و اورا ساکت کند و برای اینکه 

  زینب منقلب بشود دست به یک عمل ناجوانمردانه زد.با عصای خیزران خود به لب و دندان

  ابا عبدالله اشاره کرد

(برگرفته از کتاب حماسهءحسینی/ مرتضی مطهری)

  سلام بر تو روزی که متولد شدی

   و روزی که می میری

   و روزی که باز برانگیخته می شوی.


 
comment نظرات ()

 
بازی چه خوبه با بچه های خوب بازی میکنم با....
نویسنده : غزاله - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 

خوشحال شدم وقتی دیدم منم به بازی شب یلدا دعوت شدم.

دراین بازی هرکسی 5رازاز خودشوکه کسی در موردش نمیدونه میگه و 5 نفر دیگه رو هم به این بازی دعوت میکنه.

این هم اعترافات من:

1.همه ء جای ایران سرای من است.مادرم اصالتاً جنوبی و پدرم کاشانی است وتقریباً به هر جای ایران که بگید سفر کردم و با مردمشون اخت شدم در شهرهای مختلفی زندگی کردم(you name it). همهء اقوام رو هم دوست دارم و مخالف سرسخت ایدئولوژی ناسیونالیستی شاهنشاهی هستم.

2.نزدیک به یه ساله که چادری شدم...دیگه مثه سابق به چادر به عنوان یه پوشش دست و پاگیر نگاه نمیکنم و با اون احترام،امنیت ،آرامش واستقلال بیشتری رو تجربه میکنم.حس خوبیه!.. و در ضمن یه چرخش فکری هم داشتم البته نه از دید مذهبی بلکه اخلاقی.دیگه اون دختر کوچولوی نازنازی زود رنج و حساس نیستم.گرچه یادم نمیاد تا به حال با کسی قهر کرده باشم و هنوز با دوستای دبستانم ارتباطمو حفظ کردم.

3.تازگی توآزمایشگاهی مشغول به یه کارنیمه وقت شدم .فعلاًبرام جالبه.

4.یه بار تو ماه رمضون که مصادف با شب قدربود مدرسه مون به مناسبت قبولی ما در دانشگاه جشن گرفته بود(البته به خرج باباهامون)یه مهمونی افطاری بودکه بعدش به هرکدوممون یه جامدادی طلقی هدیه دادن.(واقعا زحمت کشیدن ! من همین جا لازم میدونم از صمیم قلب ازشون تشکر میکنم)من و دوستم فهیمه از رنگ جامدادی خوشمون نیومد رفتیم به خانم احمدی نژاد مدیر مدرسه(خواهر رئیس جمهور منتخب و همون خانم پروین احمدی نژاد که به تازگی عضو شورای شهر تهران شدن)گفتیم میشه ما جامدادیهامونو عوض کنیم گفتن:نه خیر! انتخابی نیست. ماهم رفتیم یواشکی دو تا رنگ دیگه برداشتیم.تا اومدیم اون 2تا قبلی ها رو بذاریم سر جاش مدیر اومدوخلاصه ماهم از ترسمون جامدادی ها رو پس ندادیم و بدین سان در شبی چنین مبارک مرتکب اولین دزدی زندگیمون شدیم.(البته به خدا تا الان دیگه دزدی نکردیما )بابای دوستم بهمون گفت همونطور که در این شب ثوابها 1000 برابره گناه دزدی هم 1000برابر نوشته میشه

5.سر امتحان نهائی ادبیات وقتی مصرع دوم شعر "مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو" را خواستند با اعتماد به نفس از دانسته هام از دیوان حافظ تونستم به راحتی مصرع دومش رو بنویسم.تازه خیلی هم بزرگ روی کاغذ نوشتمشو گرفتم بالا و تا آخر سالن همه مثل من نوشتند:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو         یادگاری که در این گنبد دوار بماند

(با عرض معذرت از حافظ دوست داشتنی)

6.اعتراف بعدیم رو به زودی میفهمید.

نفرات بعدی رو که به این بازی دعوت میکنم.دوست های گلی هستند که خیلی خوب مینویسند.حدیث دوست، مازیار، کروکدیل ها و فاطمه .

زمستان پر برفی داشته باشین.

غزاله


 
comment نظرات ()

 
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
نویسنده : غزاله - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
 

        

  نقد وبازنگری و تغییر رفتار از اون چیزائیه که باعث میشه زندگی دلپذیربشه و رایحهء خوش از    

 همه جا به مشام برسه...این روزا مشغول مطالعه در مورد رفتارهای وبلاگ نویسی

 هستم .قبل   از هر چیز میخواستم برای سبک نگارشی وبلاگ یه اسم انتخاب کنم...(یه بنده

 خدایی تو وبلاگش نوشته بود : من دنبال یه اسم برای وبلاگم میگشتم هرچی این در اون در  

 می زدم چیزی به ذهنم نمی رسید...دیوان حافظو باز کردم واین شعر اومد بعد هم مصرع اول و

 آخریه رباعی معروف از ابوسعید ابوالخیررو آورده بودو اضافه کرده بود... این شد که اسم وبلاگم 

  شداین... ) نه!...باور کنید من اهل سرقت ادبی نیستم و اسم این سبک رو خودم انتخاب کردم

 براساس سبک عموم نوشته ها که به آدم دلشوره منتقل میکنن اسم این سبک نوشتاری رو

 گذاشتم سبک دلشوره.

البته من دوستانم رو در انتقال این حس مقصر نمیدونم ما ناخودآگاه ،طبق عادت ویا بر اساس

دلشوره های شخصی و محیطی ناخواسته نگرانیهامونو به هم منتقل میکنیم....

چرابه هم امید ندیم ...مگه نمیگن آدمی به امید زنده س؟؟

 اشتباه نکن!...منظورم این نیست که مثه وزغ به همه چیز ساده انگارانه نگاه کنیم .من میگم به

 جای اینکه این همه تاریکی و سیاهی رو ببینیم بخشی از نوشته هامونو با مداد رنگی امید و

 شادی معقول بنویسیم.

  ببینید با وجود اینکه نوشتن و خوندن از عشق جزو مواردیه که بیخودی نیش بد عنق ترین 

 آدمارو  تا بناگوش باز میکنه. تو بعضی وبلاگا چه تعریفای کسل کننده ای که از این اکسیر حیات

 بخش نخوندم.

 عشق یعنی اینکه تو خورشید باشی وبه همه بی دریغ گرمی و محبت نثارکنی و خودت

 بسوزی و تموم بشی!

پی نوشت : ئه که هئی!...بسوز،خاکستر شو،تموم شو،داغون شو،بمیر!...ولی عاشق باش!...

- یه تعریف حکیمانهءدیگه:کی گفته عشق یعنی دو نفری زیر بارون رفتن و خیس شدن...عشق 

 یعنی اینکه زیر بارون یکی چتر دیگری بشه!

  نیمهءپنهان این حرف یعنی چقد بارون بده!...اگه دوسم داری عوض من برو زیر بارون سرما بخور!

  پی نوشت : اصلاًمیشه باور کرد آدمی عاشق باشه ولی بارونو دوس نداشته باشه؟؟

 شما از این تعریفا چی می فهمین ؟؟ جز اینکه توی این منطق یه نفر قراره قربانی

 خودخواهیهای یکی دیگه بشه ومطمئن باشید

 قربانی،قرار نیست نویسندهءاین جملات باشه...گاهی بدون فکر چیز می نویسیم وناخودآگاه

 افکارغلط و قدیمی و تاریخ مصرف گذشتهءدیگرونودرقالبهای فانتزی و رمانتیسم به خورد هم

میدیم بدون اینکه فکرمونو راجع به محتوای اون به زحمت  بندازیم.

این شعر زیبا رو بخونید به تلافی اون حرفای کسل کننده:

 و شایسته این نیست 

 

که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت 

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم 

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم 

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر 

به کتفم نرویید

چرا خواب باشم؟

عبور کدامین افق 

وسعت انتظار مرا مژده آورد؟

و هنگامه عشق را از دل من خبر داد؟

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را 

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من، اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم، اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم 

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم 

و از باور ریشهء مهربانی برویم

تو را دیدم ای عشق 

و دیگر زمین آسمانی است

و شایسته این نیست 

که در بهت بیهودگی ها بمانم 

تورا دیدم ای عشق 

و آموختم از تو آغاز خود را 

نگاه تو کافی ست 

من آموختم ریشهء رویش باغ ها را 

و باران خورشیدها را ......

محمدرضا عبدالملکیان 

* * * * * *

 امشبو به جای منم خوش بگذرون!کنار غزل حافظ و قصه های مادر بزرگ!

 به مادر بزرگ بگو دوتا از اون قصه های دیو و پری برات بگه که بتونی تا صبح بیدار بمونی و

 چله نشین نور بشی تاوقتی خورشیدخودشو از دست طولانی ترین شب سال خلاص میکنه

  بتونی با طلوعش بهش لبخند بزنی!

    نازنین


 
comment نظرات ()

 
آسمان بی طاقت
نویسنده : غزاله - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
 

     

  فانوسی کم سو در دامنه های دوردست می سوخت و دالان هایی گم

   راهم را می بلعید.

  می خواستم برگردم و از پایان شروع کنم،از پس فردا بروم به سمت دیروز،و

  برسم به ازل.

  چقدر دلم می خواست بازآبروی آتش را ببرم و یک مشت خاک بپاشم توی

  صورت ابلیس،آن وقت،او دوباره مجبور باشد سر فرود بیاورد و سجده کند...

  ومن از سر ترحم یک جرعه رحمت الهی را به او تعارف کنم و بگذارم برای

  همیشه دشمنم باشد.

       سید ضیاءالین شفیعی/تثر ادبی شب یک رویا


 
comment نظرات ()

 
تولدت مبارک!
نویسنده : غزاله - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
 

 

  آذر همیشه منو یاد پدرم می ندازه.چون تولد پدرم توماه آذره!

  آذر یعنی آتش...یا شراره اش!...گرمی حضور پدر در یک روز سرد و کسل کنندهءپاییزی مثل گرم

  شدن در کنار هیزم گر گرفته دلچسبه!

  من فکر می کنم کسایی که هیچوقت پدر یا مادر نمی شن بخش مهمی از شخصیتشون شکل 

  نمی گیره و  بلااستفاده باقی می مونه.

  پدرومادرهاحتی اگر توی این دنیا هم نباشند هیچوقت بچه هاشونو فراموش نمی کنند و

  یادشون  باعث دلگرمی و امیده!...

  هروقت در مورد صفات خوب و انسانی می شنوم یا می خونم  یک چهره ست که بی

  واسطه  در ذهنم نقش می بنده...چهرهءدوست داشتنی و گرم و مهربون بابای عینکی خودم که

  هیچ  چیز دنیا رو با لبخندش عوض نمی کنم .

   تا یه عطسهءکوچولو می کنم خونه رو پر از  شلغم و لیموشیرین و آب پرتقال و....هرچی که به

  فکرش می رسه برام خوبه می کنه . دستای گرم و مهربونشو هی می ذاره رو پیشونیم  و تا

  می خواد چیزی بگه می گم:بابایی !...شما که از من داغتری! 

  در طول شب وقتی که خوابم تا صبح چند بار بهم سر می زنه و بارهادست گرمشو

  رو پیشونیم احساس می کنم...پتومو روم میکشه و آهسته از اتاق بیرون می ره!

  خییییییییییییییلی دوستت دارم بابای خوبمتولدت مبارکهورا

  دوستی دارم که سالهاست پدرش رو از دست داده...درسال های خاکستری جنگ که پدرهای 

  مهربون ایرانی نسبت به همهءبچه های این آب و خاک احساس پدری کردند و برای حفظ امنیت و

  سلامت بچه هاشون سینه رو جلوی گلوله ها سپر کردند.....

  او هنوز یاد پدر را همچون آذری اهورایی در قلبش حفظ میکنه!

   دلم گرفته

   و هیچ چیز

   نه این دقایق خوشبو که روی شاخه های نارنج می شود خاموش

   نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

   نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

   نمی رهاند

   وفکر میکنم

   که این ترنم حزن تا به ابدشنیده خواهد شد

         غزاله


 
comment نظرات ()

 
ملالی نيست جز...
نویسنده : غزاله - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤
 

  آمدم!.....نبودی.

  این یادداشت را می گذارم که بدانی آمده ام،یک وقت نگویی نیامد.

  ببین!

  از وقتی رفته ای دست به دامن ستاره ها شده ام که برت گردانند...اما گفتند

  در شب سرزمین تو ستاره پیدا نمی شود.

  با خود گفتم :بسپرم کسی دو کلمه حرف حساب توی مخت فرو کند...یادم آمد

  گل آقای قربانش بروم عمرش را داده به من و شما و گفتن دو کلمه حرف حساب

  آن هم به کسی که در عمرش به جز کتاب های مشق مدرسه چیزی نخوانده و

  نمی داند سواد را با"صاد" می نویسند یا با "ث"، آب در هاون کوبیدن است.

   فی الحال بی خیال برگشتن و دیدنت شده ام و...

   عنقریب است که بگویم ملالی نیست جز دیدن شما!

    دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

                                             از گوشهءبامی که پریدیم پریدیم

  این بار هم آمده بودم یاسین آخری را برایت بخوانم که آیت رحمتی شود

  اما... نبودی!

     نازنین

              


 
comment نظرات ()

 
← صفحه بعد