فراق نامه

امروز نرگست را در آغوش فشردم٬از ته دل خنديد و من٬از ته دل گريه کردم...بی صدا... و... بی اشک.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين بی تويی...اين هجران بی پايان٬اين سرگشتگی و حيرت٬اين نميدانم چهءهراسناکی که قلبم را به بند کشيده و رهايش نميکند...اين داغ ابدی حرمان ودرد...باورش نميکردم...نميدانم از کجا بر سرم آوار شد...وقتی همه زير آوارها به دنبال نشانی از خود گم شده شان بودند٬من٬در راه شيراز بودم‌و‌‌درانديشهءديدار تو....آه !...شيراز٬شيراز٬شيراز …..اين چه سرنوشتيست؟!بايد بيايم هرچند سالی يک بار و با عزيزی در تو وداع کنم....درلحظه لحظهءخاطراتم نشسته ای.از کودکی تا امروز....با هرگامی از خود خالی تر ميشوم واز تو سرشارتر.در تشنگی ديدارت هنوز له له ميزنم.سبوی خواهشم که از يادت لبريز شد نوشيدم.تشنه‌تروتشنه‌ترم کرد....

ــ مهين ! تو چرا وقتی‌می خندی لپات چال ميشه؟

ــ برای اينکه وقتی به دنيا اومدم‌مادرلپامو فشار داد...

ــ خوش به حالت !

ــاوهوووووو....اوهوووووو.... مهیــــــــــــن!دیرم شده!مشقامو ننوشتم!برام مینویسی؟!

ــ ....ای تنبل ! دوباره؟!!.....بده من دفترتو !

ــ مهین !پرتقال من بچه نداشت٬مال خودتو میدی به من؟

_...... آخ جون ! ولی خودت چی؟؟

ــ من پرتقال زياد دوس ندارم!....خوشمزه س؟؟؟

ــ مهين !امروز خانوم منو از کلاس بيرون کرد....با خط کش بيست تا زد کف دستم...بهم گفت٬تمبل زبون دراز!...تازه گفته بايد فردا با مادرت بيای مدرسه!....اوهووووووو.....

ــ گريه نکن ديگه!....ببين !...خودم ميام با خانومتون حرف ميزنم.آخه من مبصر کلاس پنجميام!

وتو هميشه هم مادرم ميشدی هم خواهرم وهم نزديکترين دوستم و من چه پرطاقتم که بی اين هرسه هنوز زنده ام.باور نميکردم اين همه توان را در خود..... سراغ نداشتم اين سخت جانی را....هنوز هم باور نميکنم....هنوز حيران راز آسمانم....اين روزها فقط تسليمم و هربار کسی به دعا برايم طلب صبرميکندازته‌دل‌آمين‌ميگويم.

          <?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />

ديشب دروازهءآسمان به تمامی گشوده شد...وصبح که تو رفتی باز باز بود...بی در زدن و اذن وارد شدی...و بی وداع رفتی!....و من هنوز چشم به راهم....چشم به راه برگشتنت و وداع....اين دوست نداشتنی تلخ!....اين روزها هرکه مرا ميبيند غمگين ميشود و آه ميکشد...ديگر شباهت باتو حس شيطنت را در من ارضانميکند...خودم را نميزنم به کوچهءعلی چپ که همه فکر کنند من توام.

همه ميدانند که تو رفته ای! و ديدار من فقط داغ بی تويی را تازه‌ميکند.گاه ميشنوم که آهسته ميگويند:«چه شباهتی!!!.... خدا رحمت کنه خانم مهربان رو!....يادش بخير!»

نديده بودم تا به حال رنگين کمانی را در طاقه‌ای سفيد بپيچند...وقتی بوی کافور می‌آمد...بوی سدر٬بوی آب ٬بوی تازگی...بوی راحتی روح ميآمد...در فصل پرواز ....فصل کوچ....فصل باران های سیل‌آسا....فصل سوز...فصل سرما....سردم است....لرز از تنم بيرون نميرود....دستهايم تيرگی خاک را در جستجويت ميکاوند....نمی يابمت....ببين!... باز افتاده ام!...دستم را ميگيری آيا؟؟؟

------------------------------------------------

نوشته بالا رو از يادداشتهای پراکنده ای که مامان نوشته بود تهيه کردم....اگه تلخه من بی گناهم...ميدونم هيشکی قاقالی‌لی تلخ دوست نداره...ولی اين روزها تلاش من برای شيرين کامی بی نتيجه ست.يک روز بعد از زلزلهءبم ٬زلزلهءتکان دهندهءاز دست دادن خالهءمهربونم قلبم‌رو لرزوند.خاله جون به خاطر حساسيت به داروی بيهوشی’’هالوتان’’‌كه توي هر بيست هزار جراحي يك قرباني ميگيره به طور غير منتظره و باور نکردنی کبدش را از دست دادوظرف مدت کوتاهی بعد از يک جراحی متداول از دست رفت.اون‌نمونهءکامل يک مادر بود....رفتن اون خيلی تلخ و جانکاهه. خاطرات شيرينی که از اون به ياد همه‌مونده‌حسرت از دست دادنش رو بيشتر و بيشتر ميکنه....اولش فکر ميکردم همه چی رو دارم تو خواب ميبينم و خيلی زود از خواب بيدار ميشم اما اين روزا گاهی شک ميکنم که اصلا نکنه خود خاله مهين يه خواب بوده‌ومانميدونستيم چون هرچی که به خوبيها و مهربونياش بيشتر فکر ميکنم٬ مطمئنتر ميشم‌که اون از جنس آدماي اين دنيايينبود....روحش شاد!

از همهءدوستان مهربوني كه اين مدت به فكر من بودند و با دعاهاشون و بايادداشتهاي‌محبت‌آميزشون به من‌كمك‌كردند‌تااين‌دوران‌سخت‌رو‌بهتر‌تحمل‌كنم‌يك‌دنيامتشكرم.اميدوارم‌‌هر‌روز شاهد‌شاديهاتون ‌باشم‌

‌و غم‌هيچوقت آدرس خونهءدلاتونو پيدا نكنه....اين روزااگه براتون يادداشت نميذارم نذاريد به حساب بي وفايي و فراموشي.

من تا جايي كه بتونم نوشته هاي قشنگتون رو ميخونم.انشاءالله حالم كه بهتر شد جبران ميكنم.

التماس دعا!... شادو موفق باشيد.فداي مهربونياتون:غزاله

آه!

بگذارزين دريچهءباز

خفته در پرنيان روياها

با پرروشني سفرگيرم

بگذرم از حصاردنياها

 

/ 65 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
venus

غزاله جون ... چرا نمی آيی آخه؟ من پروين منتها با يه وبلاگ جديد.... باز هم تسليت می گم ... خواهش می کنم زود برگرد ...

فرزاد

سلام اميدوارم که حالتون خوب باشه من اولين باری هستش که وبلاگتون رو ميبينم . وبلاگ جالبی داريد ولی اين مطلب آخری خيلی غمگين بود بابا اشکمونو در آوردی به هر حال منم تسليت ميگم و اميدوارم غم آخرتون باشه . به ما هم خواستی سر بزن خوشحال ميشم . و ميخواستم بگم که زندگی همينه ديگه ۱ روز ۱ نفر به دنيا مياد ۱ روزم ۱ نفر از دنيا ميره و اميد وارم که ما انسان ها تا زنده هستيم قدر همديگر رو بدونيم ديگه صحبتی ندارم ميدونم زياد حرف زدم . قربان شما :فرزاد-ت. خدانگهدار

ali

سلام /تسليت دير هنگام !/

shaghaa

سلام غزاله جونم...من واقعا متاسفم...تسليت...ايشالا غم آخرتون باشه...حتی خود تولد آغاز راه مرگه...حديث عمر و آدم حديث باد و برگه... .

زهره

سلام... واقعا متاسف شدم.... من رو هم در غم خودتون شريک کنيد اميدوارم روزهای شاد ی پيش رو داشته باشيد..................

بیگودی

غزاله جونم می دونی تنها ارزوئی که برات دارم اينه که بتونی راهت فراموش کنی اين ذات ادمه که به مرور فراموش می کنه

Tweety

و رفت تا لب هيچ / و ندانست که ما برای خوردن يک سيب چقدر تنها مانديم ........ منم تسليت می گم .....

فرینا

سلام.ميشه منم بگم چقدر دلم گرفت وقتی بعد از اين همه وقت اومدم تا بگم وبلاگ زدمو و حالا که اومدم ميبينم وای .........................../غزاله جون خيلی تسلیت ميگم.اميدوارم غم اخرتون باشه/ولی با اينکه غمگين بود ولی حرف نداشت قلم زيبايی دارن مادرتون.راستی ميشه ما هم بفهميم کجايی؟