پرنده فقط یک پرنده بود...

هرگاه به سعادت هم نایل نگردی دست کم به یاد بیاور که راه راست را اختیار کرده ای وبهتر است هرگز از این راه خارج نشوی.

مخصوصاْ از هر دروغی بگریزوهرگز به خودت دروغ نگو.مراقب دروغگویی خود باش و در هر ساعت و هر لحظه به این موضوع توجه کن.همچنین از ابراز نفرت نسبت به دیگران و خودت هم جداْاحتراز نما!

به محض اینکه یک آلودگی در خویشتن مشاهده کنی تنها علم به آن موجب تطهیر تو میگردد.از ترس هم بپرهیز گو اینکه ترس هم خود زاییدهءدروغگویی است در به دست آوردن عشق هرگز از  ناتوانی خود نهراس و  از اقدامات اشتباه خود نیز وحشت نداشته باش .

بسیار متاسفم که نمیتوانم مطلب سرور انگیزتری را باتو در میان نهم زیرا عشق حقیقی به مراتب دشوارتر و جانکاه تر از عشق رویایی است.

عشق رویایی تشنهءاقدامات شتاب زده و فوری است که بتواند آن را ارضا نموده و توجه عمومی را جلب کند ودر این موقع است که غالباْفرد حاضر است زندگی خودرادر راه این عشق فدا کند .

به شرط اینکه این فداکاری دیری نپاید و اقدام هر چه زودتر صورت گیرد وهمه آنرا مشاهده کنند و زبان به تحسین گشایند ...

و حال آنکه عشق مثبت یعنی کاروتسلط بر نفس،  کاری بس دشوار است و به همین جهت برای بسیاری از اشخاص این عشق خود عالمی دارد ...

اما به تو می گویم از همان لحظه ای که با نهایت وحشت و نگرانی مشاهده کردی که با وجود تمام مساعی خود به مقصد نزدیک نشده ای بلکه برعکس از هدف دورتر رفته ای در همین لحظه ناگهان به مراد میرسی و به وضوح احساس میکنی که قدرت اعجاز انگیز باری تعالی که پیوسته به تو مهر می ورزیدوبه طور اسرار آمیزی هدایتت میکرد بر تو سایه افکنده است.

داستایوسکی/رمان برادران کارامازوف

شاید با بعضی از جملات نویسنده موافق نباشم ممکنه به این دلیل که شخصاْتجربه شون نکردم شاید هم علتش در اختلاف ادراک ما آدما از حهان باشه....ولی توصیه میکنم این رمان راحتماْبخونین .حرفای زیادی برای گفتن داره در حوزه های اجتماعی، تاریخ ، فلسفه،  روانشناسی ، مذهب،  عرفان و حتی سیاست.

**************

پرنده گفت:چه بویی، چه آفتابی، آه بهار آمده است!

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.

پرنده کوچک بود                                                                                              

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند                                                              

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت             

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه!...فقط یک پرنده بود

tropic_bird_pair.jpg 

                     

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

خوبی؟مارو نميبينی خوش هستی؟ من که دارم از دوريت دق ميکنمراستی داستايوفسکی درسته يا داستايوسکی؟ بعدشم اين آقا داستایوفسکی عضو جديد هيئت تحريريه هستن؟؟ ...سلام عرض شدقربان

حديث

پرنده...آه!... فقط يک پرنده بود....

علی مهربان پسری از جزیره ی زيبای آبادان

بهتر به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه می گذره من تو مسافریم تو این روزا مثه خورشید تو نگاه پنجره توی یه پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار

علی مهربان پسری از جزیره ی زيبای آبادان

سلام کا مطمئن باشيد يا مو حالم بد بوده يا يه آهنگی گوش دادم والا شعر به گروه خوني مو نميخوره...يه رمان در مورد کنکور معرفی کنيد...وبلاگتون خوبه فقط يکم وقتش کمه...قالبتو رو هم اگه وقت کردين تعويضکنين تکراری شده ديگه

نازنين

سلام به علی آقای مهربون !پسر خالهءدوست جونم غزاله...اگه دوس داری میتونی نوشتهءمنو با لهجهءشیرین آبادانی بخونی که اثرش بیشتر بشه...اولا آقا خدا خیرت بده!....خیلی آقایی که با وجود کنکور بازم مارو فراموش نمیکنی و همیشه با کامنتات به ما دلگرمی میدی....ایشالا که همین امسال کنکور قبول میشی و میای تهران وردل خاله جونت که اینقدر دوستت داره!...به خدا هرکی فقط یه دونه از این پسر خاله های بامرام داشته باشه دیگه هیچ نیازی به برادر نداره...در مورد تغییر قالب باهات موافقم ولی راستش من و مریم تقریبا هیچی از این کار نمیدونیم...غزاله هم که هم وقت نمیکنه هم بقول شما آبادانیا کامپیوترش پوکیده!

زهرا

سلام علی آقا خان گل. مگه اينکه شما رو اينجا زيارت کنيم.هر وقت تونستی يه سر بياتهران دلمون واست خيلی تنگ شده. ايشالله هر جا هستی شاد و پیروز باشی.به همهء گلای اونور سلام برسون.

حسين

آيا مي شود كوچك نبود و پرنده بود؟ آيا مي توان فكر كرد، روزنامه خواند، قرض داشت و پرواز كرد؟ آيا ممكن است آدم بود و آدمها را شناخت، اما بر فراز چراغ های خطر، در ارتفاع بی خبری پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه کرد؟! ... كاش مي شد ...

حنيف

پرنده روی چراغ خطر نشست و جفتش هم امد و کنارش نشست پرنده به خطرها فکر کرد وجفتش به اينکه از کدام راه برود وقتی چراغ سبز شد پرنده فهميد نبايد بترسد اما جفتش رفته بود...

حسين

با تشکر از شما که بحث را در مسير خوبی ادامه داديد، در توضيح ديدگاه B ، نكاتي را در قسمت كامنتها اضافه كردم ...

حديث

سلام ببينم ميتونی منظور منو بگيری اونجوری که من منظورتو سريع ميگيرم ولی قول بده اول کامنتا رو باز نکنی....اين غزالهءخدا خير داده حدس زده و کارو خراب کرده...راستی اين رمان ...قادره يه انقلاب فمنيستی راه بندازه...اگه آقاتون بفهمه