قاقا لی لی

کوچولوی شيرين و با نمکی بود. از اون کوچولوهايی که با نگاه اول خودشون رو تو دل آدم جا ميکنند. بامزه حرف ميزد و آدم را ميخندوند.بعضی وقتها هم ادای آدم بزرگها رو درمی آورد. جوری که خودش هم باور ميکرد که ديگه شده يه آقای درست و حسابی..

*************
اون روزيکی از روزهای ماه ارديبهشت بود که قشنگترين ماه بهاره. او مثل هميشه سرش را انداخته بود پايين و داشت دلی دلی کنان راه خودش را ميرفت که ناگهان چشمش افتاد به ويترين يک مغازه. آب نبات چوبی خوش رنگ و آبی از پشت ويترين داشت برايش چشمک می زد.3.gifرفت جلو صورتش را چسباند به شيشه تا او را بهتر ببيندآب نبات لبخند زد 1.gifاو هم لبخند زد1.gifآب نبات داشت برایش چشمک ميزد3.gifاو هم برايش چشمک زد3.gif4.gifاو تا بحال هیچ آب نباتی را از اون نزدیکی نديده بود.دلش داشت ضعف ميرفت.ديگر نميتونست تحمل کنه2.gifاخم کرد و آهسته جوری که فقط خودش و آبنبات می شنيدند بهش گفت:خيلی دوستت دارم.دلم ميخواد مال من باشی.آب نبات باز هم خنديدf.gifعصبی شد a.gifو گفت:بخند..بخند...من از تو دورم.من تو رو ندارم اون وقت تو به دلتنگی من ميخندی؟و زد زير گريه.e.gifآبنبات دلش گرفت او هم گريه کردe.gifمغازه دار وقتی بيقراری اورا ديد گفت:پسرم گريه نکن . بيا اين قاقالی لی مال تو.خودشم تو رو دوس داره !

از شادی سر از پا نمی شناخت.آبنبات مال او شده بود.مال خود خودش.تاهميشه تا همه جا.
وقتی طعم شيرينشو چشيد گفت:«تو چه خوبی ! با همه فرق داری ٬ هيشکی مثه تو نيست.چه خوبه که من تو رو دارم !»
آب نبات ميخنديد. آب نبات راضی بود.آب نبات دوست داشت با او باشه.مال او باشه.آب نبات کس ديگه ای رو نمی خواست.با او که بود همه را فراموش می کرد حتی خودش رو.
پسرک همچنان که آب نبات را می مکيداز جلوی صف صف طويل و رنگارنگ مغازه ها عبور می کرد.يه عالمه مغازه با يه عالمه قاقالی لی خوشگل ! يکی از يکی قشنگتر ٬ يکی از يکی شيکتر و جديدتر !با خودش گفت:اَه...اَه...اَه...واقعاً که من چقده خنگم !همون مغازهء اول تصميم خودمو گرفتم.اونقدرا هم خوشمزه نيست. شيرينيش دلو ميزنه !

************
پسرک الآن جلوی مغازهءديگری ايستاده و از پشت ويترين آن زل زده به قاقالی لی های رنگارنگ.

آب نبات خسته٬رنگ پريده٬خاک آلود و غمگين در گوشه ای از پياده رو کز کرده و در حالی که از سرمای دی دندوناش به هم ميخوره مراقبه که رهگذری پا بر سرش نگذاره.
exportImage.asp?s=cano&i=10258108&w=400&h=300

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elham

سلام! ببين نوشته هات خيلی قشنگه..من بهت تو لينکستان وبلاگم لينک دادم تا نوشته هات را با همه شريک بشم...می تونی لينکت راببينی...موفق باشی.

arash

درود غزاله .اميد روزگارت به خوشی سپری شود وموفق باشی يک خواهش دارم .نکه ما از اون بی سوادهاهستيم هنوز نمی دونيم چه چوری ميشه به وبلاک عکس الصاق کرد ممنون می شم اگه راهنماييم کني.بعدم قلمت جوهرش برقرار باشه که خوب می نويسی .پاينده باشی به ما هم سر بزن بدرود.

داستان‌گو

هيّ بد نبود. بايد اين داستان را قوي‌تر نشان بدهي. جملات اضافه را به راحتي حذف كن. چندين جمله با بار يكسان در داستان بود. عكسي هم گذاشتي زيادي نااميدكننده است. /ادامه بده.

morteza

سلام، هنوز وقت نکردم زياد نوشته‌هاتو بخونم، چون مشغول يه کاره مهمم. اوه منظورم تبليغ وبلاگمه. اگه شعرهای شاملو، فروغ، مشيری و ... رو دوست دارين ميتونين تقريبا روزی يدونه تويه وبلاگ من ببينيد. حتماً شعراتون رو هم ميخونم. حتماً قشنگند

elham

زندگي خفه‌كردن شتابناك ثانيه‌ها نيست. تا اين ثانيه‌ها به دقيقه ، دقيقه‌ها به ساعت ، ساعت‌ها به روز و ماه و سال و … تبديل شوند و تو پس از اينكه موهاي سفيد مضطرب شرمنده را در كنار و گوشه‌ي ‌سرت ديدي از اعماق دل فرياد برآوري كه؛ عمري گذشت و حاصل آن غير غم نبود. اگر روزگار از اينگونه بگذرد، باري همان بهتركه نگذرد و تو نيز اندر اين ميانه نباشي. عمري كه تو در طي آن نتواني دست ياركننده‌اي براي انسان ديگري باشي، آثار هنرمندانه و گاه تكان دهنده و زندگي ساز از خود پديدار نسازي، اين زندگي تنها فراخور شرمندگي و شرمساري است.آري، اگر اين چنين است برويم و براي آبروي خود چاره‌اي بيانديشيم!

.:: آرش ::.

سلام ! از بازديد و نظرت ممنونم . اميدوارم شاهد نظرات خوبت باشم !‌

آتش

سلامي دگر ؛ غزاله جان بار دومم است به همين صفحه پيام ميگذارم . ارچند رنگ سياه بازگو كننده غمنامه هاست و كشور ما كه در آستانه آرامش نسبي قرار دارد ، مي بايد رنگهاي روشني را ترسيم كرد . رنگهاي كه شادماني مي آفريند . اما بيشتر منم در قسمت نوشته ها از اين گونه رنگها سود جسته ام . اما در مورد پس زمينه ، نميدانم شايد باز هم سياهي ...

پريا

سلام غزال جان.. نوشته زيبايی بود .. می دونی منم عاشق قاقا ليم .. برام می خری؟

mahsa

salam, man ke khosham umad az neveshtat. maano tahna nazar be man sar bezan bye

elham

همه اين داستانو از ديد خودشون ديدن.... اين که نبايد شتاب داشت. اما گناه اون قاقالي لي که دور انداخته شد چی؟ برای هيچ کس مهم نيست اونی که اشتباه دو با عجله انتخاب ميشه جه بلايی سرش مياد. ايشالا تو وبلاگم راجع به اين موضوع مفصل می نويسم. بهم سر بزن.