۶/۵/۱۳۸۵

اون روز بعد از نماز صبح دیگه نخوابیدم37.gif.تکالیف کلاس قرآنم رو که انجام دادم فیلم چپ دست رو

دیدم.اتاقم رو مرتب کردم.کتاب زهیر رو بازکردم و خوندم هنوز ۶۴ صفحه ش مونده.از نظر من یه

شاهکاره.یه ربع به ۸با نجمه زیر پله های آموزشگاه پارسیان قرار داشتم.ساعت7:30 شد و هنوز

صبحونه نخورده بودم.از تو یخچال کباب تاوه ای موندهء دیشب رو درآوردم و داغ کردم...با یه تیکه نون

سنگک بیات خوردم...اصلاً نچسبید.بابا اصرار داشت صبر کنم بره نون بربری داغ بخره با هم صبحونه

بخوریم اما قرارم دیر میشد.تشکر و خداحافظی کردم.طبق معمول نجمه رو ۱۰ دقیقه کاشتم و کلی

شرمنده شدم.

 فکر میکردیم کلاس ساعت8 شروع میشه فهمیدیم کلاس ساعت 10شروع میشه.oh my gosh!

2ساعت علافی.. نجمه پیشنهاد کرد بریم باغ بالا!..

اونجا هوا خیلی بهتر ازچیزی بود که انتظارشو داشتم .چه صبح دلپذیری داشت این باغ! زیر سایهءدرختا ش روی یه نیمکت

خالی نشستیم و مدهوش فضاشدیم.جوانی با ریش تقریباًبلند با چند پسر بچهء8-9ساله آمدند و روی

نیمکت اون وری نشستند. به ظاهر معلمشون بود.شروع کردن به خوندن سرود....پسر کوچولو ها

خیلی آقا معلمشونو دوس داشتن،هی ریششو ناز میکردن ...ها ها ها،برام جالبه!21.gif

راه افتادیم طرف مقبرةالشهدا!( چسبیده به باغ بالا و محل دفن 5شهید گمنام )

نجمه از این کار ابا داشت گفت:چون چادر سرم نیست شاید چیزی بهم بگن...

بهش اطمینان دادم که اینطور نیست.

مردی با صدای بلند و محزون زیارت عاشورا میخوند...لحن و صوتش در من خاطرهءآشنایی را زنده میکرد....شاید حال و هوای غربت مرقد زینب را...iloveiran220.jpg

جلوترد رختهای سرسبز انار با میوه های کالشان چشمک

میزد ند.به سختی پایین رفتم ... از انارها چندتا عکس گرفتم

یکیشونو هم کندم . نجمه هی میگفت :غزال ! یادت نره!...خشکش کن!...باشه؟

وقتی اومدم بالا چادرم پر شده بود از یه گیاه چسبناک که

نجمه میگفت:اسمش ماستونکه! کلی وقت دوتایی

ماستونکارو می کندیم...آخرش هم کامل جدا نشد ...رفتیم

نزدیک چشمهءباغ و کنار مسیر جوی نشستیم.کفشامو در

آوردم و پامو گذاشتم تو آب...

وااااای!چقد خنکه15.gif!!!سرشارم از لذت و هشیاری !

.... وقت رفتنه.ساعت دیگه 10 شده .....کاش این دو ساعت تموم نمیشد!46.gif

/ 10 نظر / 31 بازدید
زهرا

چه روز خوبی.اميدوارم هر روزت بهتر از روز قبل باشه عزيزم

علی مهربان پسری از جزیره ی زيبای آبادان

سلاااااام...بابا چه عجب...تو رو به خدايی که می پرستس اين خاطرات رو تعريف نکن..که بيشتر دلم ياد اونجا می افتهنون سنگک و کباب تابه ای و باغ بالا و ... اينجا شرجييييييييه ه

حديث

اين حور موقعهاست که ميگن:هميشه چقدر زود دير ميشود!

زهرا

سلام گلم...زيارت قبول!...

حسين

چه روز لذت بخشي! آدم آرزو ميكنه كاش از اين روزا داشت!! مخصوصا قسمت انارش خيلي لذيذ بود!!

عليرضا

از ابراز همدرديت ممنونم :) آره خوب! باز هم خدا رو شکر که موقتيه ، اساسا من که دلمو به اين خوش کردم که بالاخره اين روزها سپری ميشن و آرامش به ؛خانه؛ برمی گرده ... ممنونم از توجهت.

مهرگان

خوبی غزل جون؟ نميدونی چقدر دلم هوای اونجا رو کرده به جای من هر روز با نجمه قرار بزارو بورو باغ بالاسعی کن اصلا به فکر گرمای ۵۰ درجه ی اينجا نيفتی

حسين

چی شد!؟؟؟ نيومده رفتی که دوباره!!!!