سخاوت

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ـ تجريش !

ــ تجريش......

 تاکسی نگه داشت .سوار شدم.بوی عرق مسافرها تو هوای گرم و گرفتهءتابستون حالمو بد ميکرد.سرمواز پنجره بيرون آوردم.به ميدون که رسيدم مثل هميشه شلوغ بود باآدمای عجولی که گويی از هم فرار ميکردند.                                                                                                                         

 

عجله داشتم دقايق  به سرعت ميگذشتند و رد پای پشيمو‌نشون رو روی ساعتم جا ميگذاشتند.

 

ديرم شده بايد بدوم...

 

 ــ خانوم!...خانوم!

 

صدای پسر بچه‌ای از پشت سر می‌اومد.....نه! با من نيست!

 

صدای تند شدن قدمهايش را  كه با من ميدويد ميشنيدم.شايد بامن باشه!ايستادم.

 

پسرك فال فروش جلو اومد...

 

ــ خانوم!يه فال حافظ بخر!

 

با بی حوصلگی بی اينكه به چهره‌اش نگاه بندازم گفتم:فال نميخوام.

 

ــ خيلی خوبه.يه دونه ازم بخر ديگه.

 

 

ــ چنده؟

 

 

ــ ۱۰۰‌تومن.

 

ــ اوووه.خيلی گرونه.نمی‌خوام.

 

ــ باشه.حالا شما يه‌دونشو بخر نمی‌خواد پولشو بد‌ی‌.

 

فالها را به طرفم گرفت و لبخند زد.نگاهش كردم.چه چشمان پاك و زلالی‌داشت.چه معصومانه نگاه ميكرد.تسليم شدم.لبخند زدم و يكی از فال ها را برداشتم.پسرك ايستاده بود.

 

ــ نيت كردی‌؟

خنديدم و گفتم :آخ نه يادم رفت.

 

ــ نميخونيدش؟

 

ــ چرا!.....ميخونمش.

و كيفم رو باز كردم....صد تومنی رو به طرفش گرفتم و گفتم بيا!...ولی نبود...

 

صداش كردم:آقا پسر!...رفته بود!!!...برگشتم‌و اطرافو نگاه كردم.هيچ نديدم.صدائی به جز بوق ماشين ها و هياهوی آدم های عجول نميومد....

فال رو خوندم.

 

                       به مژگان سيه كردی هزاران رخنه در دينم...

 

هوا ساكن و ملال آور بود.دلم باران  می‌خواست....

/ 81 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير حسين

و زمين بر ادميان لحظه ای قضب نمود و بسياری را به کام مرگ کشيد .... بيايد در کنار هم بار ديگر به کلمه انسانيت معنايی دوباره ببخشيم ... ۷ دی روز انسانيت (قرار وبلاگي برايه کمک به هم وطنان زلزله زده).... اميدوارم شما رو هم در ای ن قرار ملاقات کنيم

مهندس چرت و پرت

سلام ، مطلبت انقدر قشنگ بود که نميدونم چی بايد بگم ................... خيلی قشنگ بود دستت درد نکنه

سید مجید

و هو الحبيب. سلام. خب مطلب جديد که ننوشتی. فقط عرض ادب ارادت دارم. التماس دعا

Tweety

سلام..... چقدر وقتی اين بچه ها رو می بينم غصه می خورم :( ....... شاد باشی

قرار وبلاگی ( تاریخ شفاهی )

سلام خوبی ؟ يه قرار وبلاگيه يکشنبه ۷ دی ساعت ۴ تا ۶ برای کمک به زلزله زده ها . اگه ميشه تو وبلاگت بنويس . توانير پارک نظامی گنجوی . اطلاعات بيشتر و همينطور لينک اون وبلاگ رو تو وبلاگم نوشتم . http://gharare7dey.persianblog.ir به همه بگین . خیلیا میدونن الان اما خوب بذارین بیشتر شه

donya

سلام غزاله جان.با خوندن اين مطلبت يه احساسی بهم دست داد که نمی تونم بگمش.راستی اسم من دنيا ست نه دريا .

پائیزآبی

سلـــــــــــــــــــــــــــام غزاله جونم وبلاگت خيلی خوشگله / خوش باشی هميشه و موفق

بهار

سلام....چه وبلاگ خوشگلی .