گمشده

مریم بانو!....هوی!

_ بله عزیز جان!
برو شالیزار ! منتظرن....هنوز استکان نعلبکی ها رو نشستی؟
_ چشم!
مریم بانو دیگر به سختی راه میرود اما دستش را به کمرش نمیگیرد چون این کارها در ده معنی ندارد او فقط باید بدود و کار کند وچشم بگوید وگرنه....هر چه دیده از چشم خودش د یده!
الآن او پا به ماه است.پدر شوهرش پول اضافی ندارد که به کارگر بدهد و فصل فصل کار است و او با وجوددوران سختی که میگذراند باید پا به پای مرتضی روی زمین کار کند.
عزیز جان دلش میخواهد نوهءاولش پسر باشد.
.....آخ !...اگه پسر باشه !31.gif
* * *
 اولین بار که مریم بانو را دیدم دختر جوان هفده ساله ای بود که داشت دیپلم می گرفت باهوش بو دو خوش خنده. او در خانه ای زندگی میکرد که به جز او شش دختر دیگر هم زندگی می کردند بدون سایهءمهربان پدر!
آن روزها چشمان سیاه مریم همیشه می خندید.
وقتی با مرتضی عروسی کرد هردو شاد بودنداما حقوق معلمی کفاف زندگی را نمی داد . پدر مرتضی هم در ازای خانه ای که د ر اختیار آنها گذاشته بود از پسر و عروسش انتظار کار داشت.مریم بانو هر روز خسته تر و پژمرده تر می شد گاهی تابستانها به روستای آنها می رفتیم می د یدمش که سال به سال شیرینی خنده درچشمان خستهءاو محوتر ومحوتر میشود.
دو سالی می شد که گذارمان به شمال نیافتاده بود اما خبردار شدیم که مریم بانو  دختری به دنیا آورده.
عزیز جان میگفت:هیییی !مردم بچه میزان...عروس من هم بچه می زاد! دختره اندازهء گنجیشکه!
یک روز تلفن زنگ ز د گوشی را که برداشتم صدای آشنای پدر مرتضی بود،پرسید:اولی هستی یا دومی؟...گفتم شما بگید!
گفت:دومی!..گفتم:آره،از کجا فهمیدین؟
گفت:از زبونت!...گوشی را که به پدردادم... هر لحظه چهره اش درهم تر میشد تااینکه ترجیح دادگوشی را به مامان بدهد.او هم حالی شبیه پدرداشت.

چند روز بعد آنها تهران بودندبا دختر بچه ای دو ساله که به اندازهء یک نوزادشش ماهه بود،بدون مریم بانو.دخترک آدم را به یاد قصهءنخودی می انداخت.

مامان پرسید:چرا مریم بانو نیامده؟!
_ ئیما تو شالیزار کار هسته!
_ اما الآن دکتر میخواد یه دستوراتی بده که مامانش هم باید بدونه که اونارو انجام بده.
پدر مرتضی گفت:عزیز جان مامانشه!مریم بانو فقط این بچه را به د نیا آورده ...

مامان گفت:بالاخره بهش شیر که میده!

_ اون از اول شیر نداشت یعنی اینقدر کم بود که این بچه رو بزرگ نمی کرد ماهم بهش شیر گاو دادیم.مادر به پدرنگاه کردو هردو بغضشان را خورد ند.
بعد از دکتر رفتن ودادن دستورات لازم،آنها با عجله رفتندچون یک خانه منتظر و چشم به راه آنها بود.
الان چند سالیست نه مریم بانو را دیده ام نه دخترش را....
شما اورا دیده اید؟......چندبار؟
اگر اورا دیدید به او یاد بدهید این بار وقتی باردار شد ویار کند....پایش را روی پایش بیاندازدو آجیل شیرین بخورد.تحت مراقبت یک کلینیک مادروکودک باشد....

ندود.....با بیل نکوبد توی سر مار .....و مدام مجله و روزنامه بخواند تا مسیرهای عصبی ادراک و دانایی در مغز جنینش توسعه یابد.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حديث

اين يکی از تلخترين تراژديهای انسانيه که هرروز تکرار ميشه...شاید به نظربياد تولد اين کودک ناهنجار ،کار زيا دو سوءتغذيه مادر همه وهمه نتيجهءفقره اما فقر اقتصادی در مقابل فقر فرهنگی گاهی عاملی ناچیز بحساب میاد.یک دور باطل ،مدام در جوامع کوچک تکرار میشه....بچه هایی که فرصت رشد را ازد ست می دن ،زنانی که در اوج شکوفایی به بلاهت دچار میشن و فرزندانی شبیه خو دتربیت میکنن و مردانی که از مادرانشان یاد میگیرن برای زندگی باید جنگید حتی با همسرانشان ...دردناک نیست؟متاسفانه حتی در محیطهای روشنفکری هم گاه شاهد این تفکرات هستیم البته در قالب گفتمان مدرن!تاسف بار است از جامعه ای که هنوزد رگیر نیازهای اولیه زنده بودن است(و گاه البته این نیاز واقعی نیست)و هنوز به نیازهای عالیش(مثل نیاز به محبت و اعتما د) نپرداخته انتظار داشته باشیم که د ر عرصه های اجتماعی سرنوشت ساز خودش درست و حساب شده عمل کند....اگر عزیز جان،مرتضی و پدرش ،مریم بانو را دوست داشتند حتی فقر زیادباعث این نمیشد که او جوانیش را تباه وکودکش را فداکند...موفق و پاینده باشی عزیز

ستاره

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نيست /باور کنيد پاسخ ‌آئينه سنگ نيست

خسرو

ماجرای قشنگ اما نارحت کننده ای بود اما حقيقت کمتر خوشايند ميشه راستی اين لولو کيه مثکه ۱ تختش کمه شايدم ۲تخته.........

زهرا

مناسفانه چقدر از اين مزيم بانو ها در ايران زياده!:(

مهرگان

واقعا دلگیر شدم،تراژیک بود، غزاله جون بالاخره قسمت شد بیام یه سر به وبت بزنم،راستی واسه وبت یه لولو گیر بذاری بد نیستا!

رضوان

سلام دوست قديمی . نمی دانم هنوز هم مرا به ياد داری يا نه اما در هر حال من بعد از مدت ها دوباره نوشته ام . راستی ! نوشته ات را خواندم تامل برانگيز بود اما سخن برانگيز نه . شاد باشي و پاينده ... .

salim

با سلام نوشته قشنگي بود خوشحال مي شم به نوشته هاي من هم سري بزنيد و نظر بدهيد

خاله

دلم به حال مريم بانو و همه دخترکانی که با اميد فراوان ازدواج ميکنند ميسوزه.دلم به حال خوئم هم ميسوزه.دلم به حال همه آرزوهای نقش بر آب شده ميسوزد.زيبا مينويسی